نه از زمانه
نه از زمین
که من از دست خودم خسته ام!
از این ذهن پریشانم
از این حس درد آلودم
از این هذیان های گاه و بیگاه
از این روح سردرگمم
چرا بی راهه بروم؟
من از دست خودم خسته ام…

اینجا من هستم...
تنها و چتری که بسته است...
دلتنگم...
و منتظر باران...
که قطره هایش بهانه ای باشد...
برای نمناک بودن لحظه هایم...
برای تنهاییم ..
